|
هرز گردی می کنم در اینترنت. اسمش را سرچ می کنم، خدا، عشق... تفال میزنم، به حافظ، به قرآن.... در خیابان صدایش می کنم. این روز ها به اسم هر خیابان نگاه می کنم، اسمش نیایشگاه است. مدام درخواست می کنم... یکی به من بگوید این امید حقیقیست یا سراب ؟ امید واهی؟ ... حماقت؟ خود فریبی؟ هر روز می گویم: خدایا من امیدم، ایمانم را از دست نمی دهم. اما هر دفعه... دیشب آخرین تیرم را با تمام توان پرتاب کردم (نه آرش کمانگیر نیستم اما تمام انرژی من به عنوان آخرین تیر در آن بود) اما... دکتر گفت :تمام،شما با هم... صدایش در گوشم می پیچد.... مبهوت خیابان ها را زیر پاهایم له کردم تمام تابلو ها نوشته بودند آخر جاده... باز جرقه ای زد و امیدی دیگر... اما امروز با خودم گفتم: تا کجا بسته شدن در های بزرگ ، باز شدن در های کوچک تر. مرز امید و حماقت کجاست؟ حال وقت تسلیم شدن نیست؟ فیلم The Mist (مه) را دیده اید؟ مرز بین امید و نا امیدی.... تا اواخر فیلم می گوید زیاد صبر نکن بیشتر عمل کن(که بسیار موثر هم هست).... بعد در شُک آخر فیلم قهرمان ،در یک لحظه سرنوشت ساز، چوب صبر نکردن و عمل زود هنگام را می خورد. من واقعا در مه ام ... چند قدم جلوترم معلوم نیست... چپ برم راست برم...بایستم...به عقب برگردم... یا به جلو برم... کاش پیامبر من چه در درونم چه در اطرافم زودتر پیدایش شود ...
روزهای بزرگی رو می گذرونم. هم سخت،هم شیرین. تو این مدت چیزهای جدید و گاهاً عجیب در خودم کشف کردم... اول از همه خدا رو پیدا کردم. بعد تا حدودی فهمیدم کی ام و کجا ایستادم. بعد فهمیدم عاشقم و دیدم با اینکه درد داره چقدر قشنگِ. از اینی که هستم خوشم اومد . در خودم استعداد های جدید کشف کردم مثل سخن وری، تاثیر روجمع گذاشتن ... چندتا چیز یاد گرفتم مثل: تحمل درد، صبر ،ایمان رو خودم دارم کار میکنم.سستی و آروم آروم دارم از خودم دور می کنم.ترس از نه گفتن و.... تمرکز پیدا کردم. برای خواسته هام برنامه ریزی کردم و رو کاغذ آوردمشون... تمام این کار هارو وقتی دارم انجام میدم که هر روز درد تازه ای برام پیش میاد... حالا یاد پست مرگ افتادم که گفته بودم: باید همیشه به نور اطرافت فکر کنی ،به نفسی که می کشی .باید همیشه لبخند بزنی که وقت مرگ بدونی چه شکلی هستی. نه فقط وقت مرگ ... حالا وقت زندگیست... ---------------------------------------------------------- 1.من اول ماه رمضان تصمیم به تغییر گرفته بودم و شروع کرده بودم اما انسجام نداشت و حالا داره 2.این درد چیزی هست که لازمه و من خودم از خدا خواسته بودم. 2.3 هفته است که دارم رو انرژیم تمرکز می کنم و خواسته ام رو با کائنات در میان می گذارم و دیشب فیلم راز و دیدم. شاید من به راز پی بردم...
روزی میرسد که من ، نیما در آسمان کاغذی خود بگویم ،دوستت دارم. بگویم دوست داشتن درد دارد. من ، نیما ، کسی که صحبت عاشقانه ، شعر عاشقانه را نمی خواست. من دچار شده ام. دراز کشیده ام رو به آسمان و مدام با قلمٍ ابر ها، روی کاغذ آسمانم می نویسم :دوستت دارم... باد همه را می برد ، اما من باز می نویسم. آنقدر می نویسم تا باد را هم عاشق کنم... تا دیگر آرزوهایم را نبرد... من دوستت دارم و از آن که ابر و باد و آسمان و کاغذ و ... عشق را آفرید می خواهم آسمان این خط خطی را با اسمی دیگر سیاه نکند می خواهم از او که تورا زیبای من آفرید ... می خواهم که مارا به هم برگرداند اما نه زشت مارا سربلند و زیبا به هم بر گرداند... قسمت میدهم ، به لیلی ، به مجنون ، به فرهاد ، به شیرین ، به خسرو به ،شاخه نبات حافظ به علی به فاطمه... آمین ................................................................... من می خندم... مرسی
سلام....
این آنفولانزای عزیز ما رو هم خانه نشین کرد و نتونستم بیام و نظر های پر محبتتون رو بخونم... حرف همه تو نو می فهمم و خوشحالم دورو برم کسایی هستند که من رو سرحال می خوان... به خدا که دارم تمام توانم رو بکار می گیرم (تمام توانم رو) که وایسم و لبخند بزنم... کرم ابریشم درد داره وقتی از پیلش می خواد بیرون بیاد و من دارم سعی می کنم دردو تحمل کنم... جالب اینجاست که هر لحظه فشار بیشتر و بیشتر میشه .... اگه حریف دنیا باشه وقتی میبینه خاک نمیشی یهو ولت می کنه و بعد با فشار چند برابرت میاد روت... و تو با خودت می گی کی تمام میشه... بخدا شبی نیست که ماجرای جدید و سخت تری پیش نیاد و من با خودم نگم تسلیم شو لعنتی ... پرچم و نیزه و بنداز... بخدا راحت تره.... اما چند دقیقه بعد میگم نه ... حساب من با این دنیا تمام نشده... این منم که سرنوشتم و می سازم نه دنیا... فقط نمی دونم تا کجا دووم میارم با فشاری که هر لحظه بیشتر میشه... خیلی نابرابر...خیلی... ............................................ به همتون سر میزنم فقط الان نمی تونم....
یه روز یه جا یه وقت به خودت میای و میبینی نیستی
میبینی آسمان کاغذی تو بی هوا خط خطی کردی اونقدر که سیاه شده و نوری ازش نمی آد... به خدا خودمم دوست دارم که خوشحال باشم و تو وبلاگم سیاه نویسی نکنم... اما چه کنم دلم سیاه شده... نمی دونم کجا و کی تمام میشه... نمی دونم سر به جنگل های شمال بزارم یا بیابون های مرکز... شایدم یه امام زاده خلوت با نور کمسوی سبز یه گوشه دنج تو تاریکی که حتی دیوارهای دیگه امام زاده هم نبیننت...ولی فقط من باشم و خدا و امام زاده.... فقط میخوام فکر کنم بدون مزاحم... همین بخدا توقع زیادی نیست اما هرجای این شهر پا میزارم تنها نیستم... همین فقط یه جای خلوت.... همین فقط یه جای خلوت.... همین فقط یه جای خلوت.... همین فقط یه جای خلوت.... همین فقط یه جای خلوت.... همین فقط یه جای خلوت.... ................................................................ امیر خوب از مولانا نوشت: باز آمدم چون عید نو ، این قفل و زندان بشکنم چنگ و دندان بشکنم... فقط کمی زمان می خوام... الان خسته تر از اونم که پا واسم دنیا منتظرم باش... هه... هنوز خاک نشدم سیلی ها و مشت و لگد هات... کمه عزیز واسه خفه کردن این صدا..
یک دقیقه سکوت برای کشته شدگان (دانشجویان دانشگاه آزاد شیراز)
ما همه گی فرستاده خداوند بر زمینیم همه ما رسالتی داریم رسالت هایی بزرگ... رسالت ما گاه بزرگ کردن فرزندان مانست ، گاه خود زندگیست... گاه روزی ، جایی ، خیابانی ، گرفتن دست پیرزنیست و عبور دادنش از خیابان.... رسالت ما ایمان است و امید... رسالت ما شاید حتی لبخند زدن به هوای تازه صبح گاهی باشد و وقتی به او بازگردیم ، او بر پیامبرش لبخند میزند .... .................................................................................. (برگرفته از پست "پیامبر" وبلاگ تلخ نوشته های یک سرباز "حسن")
هامون
حمید هامون که با همسرش مهشید دائم کش مکش دارد زندگی کابوس گونهٔ خود را مرور میکند. او که مشغول نوشتن رسالهاش دربارهٔ عشق و ایمان است در پی دوست قدیمی و مرادش علی عابدینی میگردد. خانه و کاشانه را ترک میکند و دست به اعمال دیوانهواری میزند. او در حالتی پریشان، در پی شکایتهایش، خود را به امواج دریا میسپارد، اما عابدینی او را نجات میدهد. همچنین این فیلم به دغدغههای جوانان روشنفکر بعد از انقلاب میپردازد. میان دنیا خواهی و آرمان خواهی. تصویری از آرمان خواهی که به دلیل حب دنیوی (زیبایی، و...) در تلاطم است و در مقابل علی عابدینی فردی که تکلیفش با خودش مشخص است و دنیا را فدای آرمانها و عقایدش کردهاست.(مهرجویی خود میگوید که داستان این فیلم بر اساس بوف کور صادق هدایت نوشته شدهاست) مهشید: مهشید سلیمانی همسر حمید هامون که به گفته اش در فیلم حمید او را با دنیای جدیدی اشنا کرد و در ابتدای اشنایی شان او را شخصیتی روشنفکر و باد سواد قلمداد میکرد کم کم با زندگی با او خسته میشود و به اصل خودش که دختری مرفه در خانوادهای پولدار بوده است بر میگردد و زندگی با هامون را که زندگیش در کتاب و عشق های معنوی خلاصه میشود را کاملا پوچ وبی معنی تلقی میکند. او زنی است که عاشق پیشرفت و کار است اما سر در گم است و خودش هم نمیداند به انجام چه کاری علاقه مند است؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ۷ سال پیش با بچه هایی آشنا شدم که من و از این رو به اون رو کردن... من تغییر کردم ، یک تغییر بزرگ.... تغییری کم خسارت و عالی بود.... گذشت و گذشت ... تغییرات من جزیی بود. خیلی دوست داشتم دوباره یک تکان بزرگ دیگه بخورم... و نخوردم تا این اتفاق... این روز ها مثل هامون مدام میگفتم :خدایا یک معجزه یک معجزه... و اتفاق افتاد. من خودم و پیدا کردم... امید ایمان صبر تلاش شد پاشنه آشیل این روز هام ... و دوست بزرگ این روزای من ، خدایی که همیشه بود و هست. حتما داستان مرد نا شکر و شنیدین که تو بیابان میرفت و میگفت: من گم شدم تنهام خدایا کجایی؟ و خدا ۲ جفت جای پا ، پشت سرش رو شن ها نشون داد . و بعد خسته شد گفت خدا خسته شدم و خدا گفت به پشت سرت نگاه کن و اون فقط یک جای پا دید اونم جای پای خودش نبود... من سخت تر از قبل کار میکنم ، درس میخونم. با اراده تر از قبل آرزوهام رو دنبال میکنم. رخوت و کنار گذاشتم و واسه هر روزم برنامه دارم... با خدا هر روز حرف میزنم. هنوز احساسم در جوش و خروش هست اما میتونم کنترلش کنم اتفاق های بزرگ و خوبی داره برام میفته. حالا آینده درخشانی رو واسه خودم میبینم... دیگه نگران فردام نیستم...(فردایی که همش پر از استرس بود و نگران کننده و سیاه) و هرکی تو این راه با من موند و پا به پام اومد میدونه که انتهاش نا کجا آبد نیست... انتهاش خیلی بزرگِ ، خیلی قشنگِ ..................................................................................................................................... پی نوشت ۱.داستان هامون رو آوردم چون دوسش داشتم و هیچگونه ارتباط شخصیتی(کارکتری) میان من و هامون، کسی که عاشقشم و مهشید نیست.... ما ۲ تا از جنس خودمونیم همین. ۲.دوستِ میهمانِ من، متن من یک اسطوره ام رو دوباره خوندم و هنوز نفهمیدم چی رو دارم معامله میکنم؟ من اصلا راجع به آینده تو اون پست چیزی نگفتم. اما در کل بگم نه! من معامله نکردم و نمی کنم ، همینی که هستم عالیه! من می تونستم رضا صادقی گوش بدم و های های گریه کنم ، بزنم تو سرم و منت بکشم تو رو خدا برگرد و هم خودم و از دست بدم هم اون رو(راه آسان تر) یا نه مثل الان خودم ، مثل نیمای همیشگی ، تسلیم نشم ، زخم زبان ها رو بشنوم (همان طور که ۳ سال شنیدم) دست های گره کرده توی هم رو ببینم حسرت بکشم ، اما از هدفم دست نکشم... برنامه ریزی کنم برای عوض کردن دیوار های ریختم و دیوارهای اشتباهم و دعا کنم... دعا کنم اون هم همین کار رو بکنه (که داره میکنه)و به هم برگردیم که می گردیم و حاضر بشم حتی اگر بخوام و بخواد که الان دوباره بهم برگردیم در مقابل این وسوسه ایستادگی کنم تا وقتی ساخته شدیم برگردیم...(راه سخت تر :و البته اونقدر فشارش زیاد هست که گه گاه وسوسه پذیرفتن شکست تو سرم چرخ میخوره ، که چه بسا اگر مادرم و دوستام نبودن تا الان.... بوووووم! با این شرایط سخت روحی و اجتماعی، اونم با این همه آدمی که تو گوشم میخونن تمومش کن) در کل از اسب افتادن و از اصل نیفتادن حال این روزای ماست. من بر سر افسانه ام با هیچ کس معامله نمی کنم
در راستاي احقاق حقوق ملت هميشه در صحنه ، ما هم آدينه پيش رفتيم براي مراسم مهرورزي... از آنجايي که خودمون رو مهره کليدي ميدونستيم گفتيم: تا ما نريم که مراسم شروع نمي شه. بنابر اين با مترو ساعت 1 تازه رفتيم ميدان هفت تير ... وقتي در هاي مترو باز شد يک آن احساس کردم اومدم کنسرت ، فضا پر از دود و گاز بود به طرزي که از زيادت ذوق زدگي ناخودآگاه گريه مي کردم و گريه مي کردند همه... يکي داد ميزد ،يکي ميدويد، بقيه در حمايت از خواننده اين وضعيت شعارهايي ميدادند که نمي دونم چرا بيشتر جنبه منفي داشت و گه گاه پای مادر و خواهر خواننده این وضعیت ... وسط کشیده میشد.. هرچي بيشتر پله هارو بالا ميرفتم اين اشک شوق بيشتر ميشد... چون دل کندن از اون فضاي معنوي که يکي اين ور رو زمين ولو بود و در خلصه رفته بود ، يک خانمي اون ور از شدت ذوب شدن در فضا تمام بدنش به رعشه افتاده بود... يا خانمي که نمي دونم چرا دستش دور گردنش بسته بود و صورتش سياه شده بود.... يا يک آقايي که ديگه گندش رو در آورده بود و با اون همه دود 5نفر رو بسيج کرده بود و هر 30 ثانيه که چشمان مبارک رو باز مي کردند اونا دودش بدنند... بالاخره بعد از کم شدن گاز هاي اشک شوق آور زديم بيرون و رفتيم آزادي... الته اونجا ديگه برنامه اي نبود و همه رفته بودن ناهار و استراحت و... ولي برادراهايي که هميشه منو ياد روبوکاپ ميندازن با او همه زره و کلاه خود و.... هنوز اونجا بودن... خسته عرق کرده زير آفتاب سوزان ظهر.... ما هم که در دو دسته 2 تايي بوديم براي جلوگيري از ايجاد مزاحمت براي برادران مهرورز از دور اشاره کرديم م م م ...بيا ا ا ا ا (اميدوارم اين تيکه در شهر رو ديده باشيد سوتي باحالی بود) در یک لحظه دیدم برادرانی که لباسهایشان مال خودشان هست مرا از کمر در آغوش گرفته و به چمن راهنمایی فرمودند... یکیشان که مرا بغل کرده بود و ول هم نمی کرد (نمی دانم چهار تا استخوان چیه که ایشون گیر داده بود) گفت :رهبرشونی؟خط میدی بهشون؟ منم ناخد آگاه خندم گرفت... گفت: میخندی؟ منم تو دلم زمزمه کردم: باید... این دوست لباس سر خود عصاب نداشت مدام می گیرمت و بیچارت میکنم و این جا چه کار میکنی... ما هم هی دست در ریش خودمون میبردیم هی برادر برادر که این حرف ها چیه؟ لیدر کیلو چند برنامه که تمام شده! من کی ام؟ تو کی ای... ولی ایشون ول کن معامله نبودن... از اون طرف هم ۳ دوست دیگر ما هم شوخیشون گرفته بود برادرا میگفتن برید عقب این ها هر دفعه نیم متر عقب نشینی میکردن ۲۵ سانت جلو نشینی... برادری که از همشون آرام تر مینمود... کارت های مرا چک می کرد منم اون روز فقط کارت پایان خدمت بابا بزرگم همراهم نبود ... ...ها دانشگاه آزادی... نگاهی به اسم دانشگاه کرد و نشناخت و این جا هم ما کنف شدیم که دانشگاهمان آنقدر ضایع است و زیر پونز است که طرف بی خیال دانشجو بودن من شد... بعد از این هم نشینی دل انگیز و اصرار دوستان بر نشستن روی چمن (این قدر مهمان دار با شخصیتی بودند خودشون نمی نشستن) و گشتن کیف من (شب قبل مهمانی مجردی بودیم و برادری که کیف را میگشت با لباسهای مامان دوز و زیر و .... من و دوستان روبرو میشد کم کم داشت بالا می آورد) گفتند: دوست داری بری آب خنک؟ منم اون لحظه حس طنزم گل کرد گفتم:(عین عبارات) نه بابا چه کاریه؟بچه هایی که اومدن بیرون چیزای خوبی تعریف نکردن دمتون گرم من همین جا راحت ترم... گفتند:از کجا خبر داشتی؟ منم گفتم ای خدا ما که رک گفتیم برای چه اومدیم (مغزم کار نکرد خالی ببندم) حالا چی بگم: گفتم تو محل صحبت شده بود... بعد کاغذ و خودکاری به من دادند گفتند از همسر بابای بابابزرگت تا نوت ..آدرس و شماره شناسنامه و .. بنویس.. برادر سگ عصاب مون هم کل کل که من اعتماد ندارم خودم باید بنویسم... منم گفتم می نویسم تو چک کن... اون برادر آرام تر نشست کنارم گفت:حیف تو نیست دانشجویی (احتمالا ریش پر پشت من بی تاثیر نبود) چرا خودت رو وارد این ماجرا ها میکنی... من هم گفتم بابا ما کاری نداریم به این کارها و... اونم کاغذ و تا کرد گذاشت تو جیبم گفت برو... .............................................................. من بهترم اما داغش هنوز همرام هست ما به هم بر می گردیم.... یا صابر....
من هنوز همان اردیبهشتی سمجم.
خدایا می شناسیم! مرا با این بازی های دنیا راهی نیست مرا که آخرین بازمانده نسل خویشم... نگذار من را ، از من بگیرند نگذار با من معامله کنند یا صبور... صبر می کنم...
|
About
سبز میمانم Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 Links
از خاک عشق (حسن) Down
کاغذی |