تبليغاتX
آسمان کاغذی

آسمان کاغذی

زمین را هم سبز خواهیم کرد

روزی میرسد که من ، نیما

در آسمان کاغذی خود بگویم ،دوستت دارم.

بگویم دوست داشتن درد دارد.

من ، نیما ، کسی که صحبت عاشقانه ، شعر عاشقانه را نمی خواست.

من دچار شده ام.

دراز کشیده ام رو به آسمان و مدام با قلمٍ ابر ها، روی کاغذ آسمانم می نویسم :دوستت دارم...

باد همه را می برد ، اما من باز می نویسم. آنقدر می نویسم تا باد را هم عاشق کنم... تا دیگر آرزوهایم را نبرد...

من دوستت دارم و از آن که ابر و باد و آسمان و کاغذ و ... عشق را آفرید می خواهم آسمان این خط خطی را با اسمی دیگر سیاه نکند می خواهم از او که تورا زیبای من آفرید ... می خواهم که مارا به هم برگرداند اما نه زشت مارا سربلند و زیبا به هم بر گرداند...

قسمت میدهم ، به لیلی ، به مجنون ، به فرهاد ، به شیرین ، به خسرو به ،شاخه نبات حافظ به علی به فاطمه...

آمین

...................................................................

من می خندم... مرسی





نویسنده : کاغذی ; ساعت 1:49 بعد از ظهر روز دوشنبه هجدهم آبان 1388
لینک مطلب



سلام....

این آنفولانزای عزیز ما رو هم خانه نشین کرد و نتونستم بیام و نظر های پر محبتتون رو بخونم...

حرف همه تو نو می فهمم و خوشحالم دورو برم کسایی هستند  که من رو سرحال می خوان...

به خدا که دارم تمام توانم رو بکار می گیرم (تمام توانم رو) که وایسم و لبخند بزنم...

کرم ابریشم درد داره وقتی از پیلش می خواد بیرون بیاد و من دارم سعی می کنم دردو تحمل کنم...

جالب اینجاست که هر لحظه فشار بیشتر و بیشتر میشه ....

اگه حریف دنیا باشه وقتی میبینه خاک نمیشی یهو ولت می کنه و بعد با فشار چند برابرت میاد روت...

و تو با خودت می گی کی تمام میشه...

بخدا شبی نیست که ماجرای جدید و سخت تری پیش نیاد و من با خودم نگم تسلیم شو لعنتی ...

پرچم و نیزه و بنداز... بخدا راحت تره....

اما چند دقیقه بعد میگم نه ... حساب من با این دنیا تمام نشده... این منم که سرنوشتم و می سازم نه دنیا...

فقط نمی دونم تا کجا دووم میارم با فشاری که هر لحظه بیشتر میشه...

خیلی نابرابر...خیلی...

............................................

به همتون سر میزنم فقط الان نمی تونم....





نویسنده : کاغذی ; ساعت 10:2 قبل از ظهر روز چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
لینک مطلب



یه روز یه جا یه وقت به خودت میای و میبینی نیستی

میبینی آسمان کاغذی تو بی هوا خط خطی کردی اونقدر که سیاه شده و نوری ازش نمی آد...

به خدا خودمم دوست دارم که خوشحال باشم و تو وبلاگم سیاه نویسی نکنم... اما چه کنم دلم سیاه شده...

نمی دونم کجا و کی تمام میشه...

نمی دونم سر به جنگل های شمال بزارم یا بیابون های مرکز...

شایدم یه امام زاده خلوت با نور کمسوی سبز یه گوشه دنج تو تاریکی که حتی دیوارهای دیگه امام زاده هم نبیننت...ولی فقط من باشم و خدا و امام زاده....

فقط میخوام فکر کنم بدون مزاحم... همین  بخدا توقع زیادی نیست اما هرجای این شهر پا میزارم تنها نیستم...

همین فقط یه جای خلوت....

همین فقط یه جای خلوت....

همین فقط یه جای خلوت....

همین فقط یه جای خلوت....

همین فقط یه جای خلوت....

همین فقط یه جای خلوت....

................................................................

امیر خوب از مولانا نوشت:

باز آمدم چون عید نو ، این قفل و زندان بشکنم
این چرخ مردم خوار را ، چنگال و دندان بشکنم

چنگ و دندان بشکنم...

فقط کمی زمان می خوام... الان خسته تر از اونم که پا واسم

دنیا منتظرم باش... 

هه... هنوز خاک نشدم سیلی ها و مشت و لگد هات... کمه عزیز واسه خفه کردن این صدا..





نویسنده : کاغذی ; ساعت 9:45 قبل از ظهر روز چهارشنبه ششم آبان 1388
دسته بندی :کاغذی
لینک مطلب



خیلی وقت هست که دارم با وسوسه عبور از بلاگفا مبارزه میکنم.

سرویس هایی که بلاگر میده اونقدر زیاد و متنوع هست که وقتی یک وبلاگ تستی در اونجا ساختم و الان که اومدم تو بلاگفا تا این مطلب رو پست کنم احساس میکنم چقدر اینجا خفست...

تو بلاگر همه چیز شناورٍ

زبان فارسی پشتیبانی میشه...

از همه مهم تر هر چند وقت یک بار دسترسیش از کار نمی افته...

نیازی نیست هر موقع روی چیزی تو وبلاگت کلیک کردی یک صفحه اسپم(تبلیغ اجباری) برات باز شه که البته خیلی هم مشکوک هست... اسپم خارجی تو سرویس دهنده فارسی... ما هم که گوشامون درازه...

در هر حال این کاری هست که می خوام انجام بدم.. اما الان نه... وقتی حرفی برای گفتن داشته باشم..

وقتی بهتر بنویسم....

وقتی اون اتفاق مهم برام بیفته...

نظرات این رو هم خاموش میگذارم....

فردا دوباره پست میدم...





نویسنده : کاغذی ; ساعت 12:3 بعد از ظهر روز سه شنبه پنجم آبان 1388
دسته بندی :




یک دقیقه سکوت برای کشته شدگان

(دانشجویان دانشگاه آزاد شیراز)





نویسنده : کاغذی ; ساعت 3:33 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
دسته بندی :شهر من مردم من



ما همه گی فرستاده خداوند بر زمینیم

همه ما رسالتی داریم

رسالت هایی  بزرگ...

رسالت ما  گاه بزرگ کردن فرزندان مانست ، گاه خود زندگیست...

گاه روزی ، جایی ، خیابانی ، گرفتن دست پیرزنیست و عبور دادنش از خیابان....

رسالت ما ایمان است و امید...

رسالت ما شاید حتی لبخند زدن به هوای تازه صبح گاهی باشد

و وقتی به او بازگردیم ، او بر پیامبرش لبخند میزند ....

..................................................................................

(برگرفته از پست "پیامبر" وبلاگ تلخ نوشته های یک سرباز "حسن")





نویسنده : کاغذی ; ساعت 10:59 قبل از ظهر روز پنجشنبه شانزدهم مهر 1388
دسته بندی :کاغذی
لینک مطلب



هامون

حمید هامون که با همسرش مهشید دائم کش مکش دارد زندگی کابوس گونهٔ‌ خود را مرور می‌کند. او که مشغول نوشتن رساله‌اش دربارهٔ‌ عشق و ایمان است در پی دوست قدیمی و مرادش علی عابدینی می‌گردد. خانه و کاشانه را ترک می‌کند و دست به اعمال دیوانه‌واری می‌زند. او در حالتی پریشان، در پی شکایت‌هایش، خود را به امواج دریا می‌سپارد، اما عابدینی او را نجات می‌دهد. همچنین این فیلم به دغدغه‌های جوانان روشنفکر بعد از انقلاب می‌پردازد. میان دنیا خواهی و آرمان خواهی. تصویری از آرمان خواهی که به دلیل حب دنیوی (زیبایی، و...) در تلاطم است و در مقابل علی عابدینی فردی که تکلیفش با خودش مشخص است و دنیا را فدای آرمان‌ها و عقایدش کرده‌است.(مهرجویی خود می‌گوید که داستان این فیلم بر اساس بوف کور صادق هدایت نوشته شده‌است)


نقد شخصیت های داستان: هامون:حمید هامون دانشجوی دکترای فلسفه است و تز پایان نامه اش در خصوص حضرت ابراهیم میباشد. و خودش هم در این میان درگیر دلهره وترس و یا یهتر بگوییم دارای شک شده است که ایا ابراهیم پسرش اسماعیل را از فرط عشق و ایمان حاضر شده بود سرش را ببرد؟ او در مباحث عرفانی و معنویات زیاد فرو رفته تا حدی که کار و پول در اوردن زیادی را مخالف بر عقایدش میداند. علاقه ی شدیدش به دوست بچگی اش علی عابدینی در تمام فیلم کاملا بر تمماشاچیان مشهود است و ظاهرا خط مشی خود را از او میگیرد با این تفاوت که علی عابدینی علاوه بر معنویات به کار کردن و ساختمان سازی نیز میپردازد و این کاراکتر برای بیننده شخصی معقول میباشد.

مهشید: مهشید سلیمانی همسر حمید هامون که به گفته اش در فیلم حمید او را با دنیای جدیدی اشنا کرد و در ابتدای اشنایی شان او را شخصیتی روشنفکر و باد سواد قلمداد میکرد کم کم با زندگی با او خسته میشود و به اصل خودش که دختری مرفه در خانواده‌ای پولدار بوده است بر میگردد و زندگی با هامون را که زندگیش در کتاب و عشق های معنوی خلاصه میشود را کاملا پوچ وبی معنی تلقی میکند. او زنی است که عاشق پیشرفت و کار است اما سر در گم است و خودش هم نمیداند به انجام چه کاری علاقه مند است؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۷ سال پیش با بچه هایی آشنا شدم که من و از این رو به اون رو کردن...

من تغییر کردم ‌، یک تغییر بزرگ....

 تغییری کم خسارت و عالی بود....

گذشت و گذشت ... تغییرات من جزیی بود.

خیلی دوست داشتم دوباره یک تکان بزرگ دیگه بخورم...

و نخوردم تا این اتفاق...

این روز ها مثل هامون  مدام میگفتم :خدایا یک معجزه یک معجزه...

و اتفاق افتاد.

من خودم و پیدا کردم...

امید ایمان صبر تلاش شد پاشنه آشیل این روز هام ...

و دوست بزرگ این روزای من ، خدایی که همیشه بود و هست.

حتما داستان مرد نا شکر و شنیدین که تو بیابان میرفت و میگفت:

 من گم شدم تنهام خدایا کجایی؟

 و خدا ۲ جفت  جای پا ، پشت سرش رو شن ها نشون داد .

و بعد خسته شد گفت خدا خسته شدم و خدا گفت به پشت سرت نگاه کن و اون فقط یک جای پا دید اونم جای پای خودش نبود...

من سخت تر از قبل کار میکنم ، درس میخونم.

با اراده تر از قبل آرزوهام رو دنبال میکنم.

رخوت و کنار گذاشتم و واسه هر روزم برنامه دارم...

با خدا هر روز حرف میزنم.

هنوز احساسم در جوش و خروش هست اما میتونم کنترلش کنم

اتفاق های بزرگ و خوبی داره برام میفته.

حالا آینده درخشانی رو واسه خودم میبینم... دیگه نگران فردام نیستم...(فردایی که همش پر از استرس بود و نگران کننده و سیاه)

و هرکی تو این راه با من موند و پا به پام اومد میدونه که انتهاش نا کجا آبد نیست...

انتهاش خیلی بزرگِ ، خیلی قشنگِ

 

.....................................................................................................................................

پی نوشت

۱.داستان هامون  رو آوردم چون دوسش داشتم و هیچگونه ارتباط  شخصیتی(کارکتری) میان من و هامون، کسی که عاشقشم و مهشید نیست.... ما ۲ تا از جنس خودمونیم همین.

۲.دوستِ میهمانِ من، متن من یک اسطوره ام رو دوباره خوندم و هنوز نفهمیدم چی رو دارم معامله میکنم؟ من اصلا راجع به آینده تو اون پست چیزی نگفتم.

اما در کل بگم نه! من معامله نکردم و نمی کنم ، همینی که هستم عالیه! من می تونستم رضا صادقی گوش بدم و های های گریه کنم ، بزنم تو سرم و منت بکشم تو رو خدا برگرد و هم خودم و از دست بدم هم اون رو(راه آسان تر)

یا نه مثل الان خودم ، مثل نیمای همیشگی ، تسلیم نشم ، زخم زبان ها رو بشنوم (همان طور که ۳ سال شنیدم) دست های گره کرده توی هم رو ببینم حسرت بکشم ، اما از هدفم دست نکشم... برنامه ریزی کنم برای عوض کردن دیوار های ریختم و دیوارهای اشتباهم و دعا کنم...

دعا کنم اون هم همین کار رو بکنه (که داره میکنه)و به هم برگردیم که می گردیم و حاضر بشم حتی اگر بخوام و بخواد که الان دوباره بهم برگردیم در مقابل این وسوسه ایستادگی  کنم تا وقتی ساخته شدیم برگردیم...(راه سخت تر :و البته اونقدر فشارش زیاد هست که گه گاه وسوسه پذیرفتن شکست تو سرم چرخ میخوره ، که چه بسا اگر مادرم و دوستام نبودن تا الان.... بوووووم! با این شرایط سخت روحی و اجتماعی، اونم با این همه آدمی که تو گوشم میخونن تمومش کن)

در کل از اسب افتادن و از اصل نیفتادن حال این روزای ماست.

من بر سر افسانه ام با هیچ کس معامله نمی کنم





نویسنده : کاغذی ; ساعت 5:26 بعد از ظهر روز دوشنبه سیزدهم مهر 1388
لینک مطلب



این و پست می کنم که نگید تنبلم...

مگرنه حرفی برای گفتن ندارم...

حالم بهترِ...





نویسنده : کاغذی ; ساعت 6:8 بعد از ظهر روز سه شنبه هفتم مهر 1388
دسته بندی :



در راستاي احقاق حقوق ملت هميشه در صحنه ، ما هم آدينه پيش رفتيم براي مراسم مهرورزي...

از آنجايي که خودمون رو مهره کليدي ميدونستيم گفتيم: تا ما نريم که مراسم شروع نمي شه. بنابر اين با مترو ساعت 1 تازه رفتيم ميدان هفت تير ...

وقتي در هاي مترو باز شد يک آن احساس کردم اومدم کنسرت ، فضا پر از دود و گاز بود به طرزي که از زيادت ذوق زدگي ناخودآگاه گريه مي کردم و گريه مي کردند همه...

يکي داد ميزد ،يکي ميدويد، بقيه در حمايت از خواننده اين وضعيت شعارهايي ميدادند که نمي دونم چرا بيشتر جنبه منفي داشت و گه گاه پای مادر و خواهر خواننده این وضعیت ... وسط کشیده میشد..

هرچي بيشتر پله هارو بالا ميرفتم اين اشک شوق بيشتر ميشد... چون دل کندن از اون فضاي معنوي که يکي اين ور رو زمين ولو بود و در خلصه رفته بود ، يک خانمي اون ور از شدت ذوب شدن در فضا تمام بدنش به رعشه افتاده بود... يا خانمي که نمي دونم چرا دستش دور گردنش بسته بود و صورتش سياه شده بود....

يا يک آقايي که ديگه گندش رو در آورده بود و با اون همه دود 5نفر رو بسيج کرده بود و هر 30 ثانيه که چشمان مبارک رو باز مي کردند اونا دودش بدنند...

بالاخره بعد از کم شدن گاز هاي اشک شوق آور زديم بيرون و رفتيم آزادي...

الته اونجا ديگه برنامه اي نبود و همه رفته بودن ناهار و استراحت و...

ولي برادراهايي که هميشه منو ياد روبوکاپ ميندازن با او همه زره و کلاه خود و.... هنوز اونجا بودن...

خسته عرق کرده زير آفتاب سوزان ظهر....

ما هم که در دو دسته 2 تايي بوديم براي جلوگيري از ايجاد مزاحمت براي برادران مهرورز از دور اشاره کرديم م م م ...بيا ا ا ا ا (اميدوارم اين تيکه در شهر رو ديده باشيد سوتي باحالی بود)

در یک لحظه دیدم برادرانی که لباسهایشان مال خودشان هست مرا از کمر در آغوش گرفته و به چمن راهنمایی فرمودند...

یکیشان که مرا بغل کرده بود و ول هم نمی کرد (نمی دانم چهار تا استخوان چیه که ایشون گیر داده بود)

گفت :رهبرشونی؟خط میدی بهشون؟

منم ناخد آگاه خندم گرفت...

گفت: میخندی؟

منم تو دلم زمزمه کردم: باید...

این دوست لباس سر خود عصاب نداشت مدام می گیرمت و بیچارت میکنم و این جا چه کار میکنی...

ما هم هی دست در ریش خودمون میبردیم هی برادر  برادر که این حرف ها چیه؟ لیدر کیلو چند برنامه که تمام شده! من کی ام؟ تو کی ای...

ولی ایشون ول کن معامله نبودن...

از اون طرف هم ۳ دوست دیگر ما هم شوخیشون گرفته بود برادرا میگفتن برید عقب این ها هر دفعه نیم متر عقب نشینی میکردن ۲۵ سانت جلو نشینی...

برادری که از همشون آرام تر مینمود... کارت های مرا چک می کرد منم اون روز فقط کارت پایان خدمت بابا بزرگم همراهم نبود ...

...ها دانشگاه آزادی... نگاهی به اسم دانشگاه کرد و نشناخت و این جا هم ما کنف شدیم که دانشگاهمان آنقدر ضایع است و زیر پونز است که طرف بی خیال دانشجو بودن من شد...

بعد از این هم نشینی دل انگیز و اصرار دوستان بر نشستن روی چمن (این قدر مهمان دار با شخصیتی بودند خودشون نمی نشستن) و گشتن کیف من (شب قبل مهمانی مجردی بودیم و برادری که کیف را میگشت با لباسهای مامان دوز و زیر و .... من و دوستان روبرو میشد کم کم داشت بالا می آورد)

گفتند: دوست داری بری آب خنک؟

منم اون لحظه حس طنزم گل کرد

 گفتم:(عین عبارات) نه بابا چه کاریه؟بچه هایی که اومدن بیرون چیزای خوبی تعریف نکردن دمتون گرم من همین جا راحت ترم...

گفتند:از کجا خبر داشتی؟

منم گفتم ای خدا ما که رک گفتیم برای چه اومدیم (مغزم کار نکرد خالی ببندم) حالا چی بگم:

گفتم تو محل صحبت شده بود...

بعد کاغذ و خودکاری به من دادند گفتند از همسر بابای بابابزرگت تا نوت ..آدرس و شماره شناسنامه و .. بنویس..

برادر سگ عصاب مون هم کل کل که من اعتماد ندارم خودم باید بنویسم... منم گفتم می نویسم تو چک کن...

اون برادر آرام تر نشست کنارم گفت:حیف تو نیست دانشجویی (احتمالا ریش پر پشت من بی تاثیر نبود) چرا خودت رو وارد این ماجرا ها میکنی... من هم گفتم بابا ما کاری نداریم به این کارها و... اونم کاغذ و تا کرد گذاشت تو جیبم گفت برو...

..............................................................

من بهترم اما داغش هنوز همرام هست

ما به هم بر می گردیم....

یا صابر....





نویسنده : کاغذی ; ساعت 4:12 بعد از ظهر روز پنجشنبه دوم مهر 1388
دسته بندی :قورمه سبزی
لینک مطلب



من هنوز همان اردیبهشتی سمجم.

خدایا می شناسیم!

مرا با این بازی های دنیا راهی نیست

مرا که آخرین بازمانده نسل خویشم...

نگذار من را ، از من بگیرند

نگذار با من معامله کنند

یا صبور...

صبر می کنم...





نویسنده : کاغذی ; ساعت 12:59 بعد از ظهر روز چهارشنبه یکم مهر 1388
لینک مطلب